انس بن مالک می گوید : از دفن رسول خدا (ص) فارغ شدیم . فاطمه زهرا (س) آمدفرمود : ای انس !چگونه دلتان آمد که خاک بر روی رسول خدا (ص) بریزید ؟گریست وفریاد زد پدر جانم !پروردگارت را اجابت کردی که تو را بخواند ....
عرض میکنم : اینجا حال فاطمه پس از دفن پدر اینچنین است . میفرماید : چگونهدلتان آمد روی رسول خدا خاک بریزید ؟ من نمی دانم حضرت سکینه دختر امام حسین چهحالی داشت ؛ آن هنگامی که تن خون آلود پدر را بی سر و بی عمامه و ردا زیر سم اسبدشمنان مشاهده میکرد .به زبان حال فریاد کشید : چگونه دلتان آمد زاده ی رسول خدارا بکشید و سینه اش را خرد کنید ؟ چگونه دلتان آمد انگشت یدالله را قطع کنید ؟...آنجا حضرت زهرا (س) میفرمود : چگونه دلتان آمد روی رسول خدا خاک بریزید و او رادفن کنید اما اینجا حضرت سکینه باید بگوید : چگونه دلتان آمد بدن پسر پیغمبرتان رابی کفن و دفن ؛ زیر آفتاب سوزان رها کنید ؟....
چرا بی سر فتاده پیکر تو
چه حال است این ؛ بمیرد دختر تو
پدر نگذاردم شمر ستمگر
که جا سازم دمی اندر برتو
دریغا ای پدر نگذاشتندم
دمی قرآن بخوانم برسر تو
منبع:كتابگریزهای مداحی،نویسنده: محمد هادی میهن دوست
انتشارات:صبح امید
نويسنده : beytolaemeh |
تاريخ : شنبه 16 فروردین 1393 |