[]
سلمان میگه تو نماز ایستاده بودم،دیدمیكی در میزنه،خودم هم آماده بودم،نماز و شكستم،دویدم دم خانه دیدم حسین سر بهدیوار گذاشته،سلمان اگه میخوای بیای تشییع جنازه ی مادرم بیا،میخوایم بدن مادرمونرو ببریم"رفیق خوبم خوبه،به موقع میاد كمك آدم"سلمان میگه آروم همه ی ما گریه میكردیم،من و مقداد و ابوذر ..بدنو آروم بلند كردیم"به عزت و شرف لااله الا الله"دیدم این بچه هاش دارنجون میدن،مرو مادر،مرو مادر،مرو مادر،آروم تابوت رو آوردیم بیرون ،همه آستین بهدهان گریه میكردن،بعضی ها میگن اصلاً حركت ندادن تا تابوت بیارن،همون تو خونه دفنشكردن،بدن رو حركت دادیم آوردیم،قبر و كنده بود امیرالمؤمنین علیه السلام،از اینشعر هر چی فهمیدی خودت گریه كن.
خوبشد شانه های سلمان بود
یهوقت یكی گریه میكنه،زود زیر بغلش رو بگیر،مادرشه،بچه شه،پدرشه
خوبشد شانه های سلمان بود
تانیفتاد امیرمان از پا
سلمانمیگه زیر بغل های علی رو گرفته بودم
دستهایش اگر چه میگردد
گوشوارینمیكند پیدا
نغمهی لا اله الا الله
میروداز غم شما بالا
تونماز خمیده میخوانی
مرد سجادهالتماس دعا
دیدمدو ركعت نماز خوند دستاشو بلند كرد،با خاك صحرا این دست ها آغشته شده بود،دستاشوبلند كرد دیدم میگه خدایا به من صبر بده،بعد روش رو كرد به آن دست های قشنگپیغمبر،سلام كرد،یه جمله خیلی سوز ناك بود،فرمود:یا رسول الله،این دخترت حرف هاشوبه من نزد،تو سئوال پیچش كن شاید به تو بگه به سرش چی آوردن.....
نويسنده : beytolaemeh |
تاريخ : شنبه 16 فروردین 1393 |