
یكیاز روضه خوانها میگه یه سئوال ذهن من رو مشغول كرده بود،ایشون میگه من همش ذهنممشغول بود،چرا وقتی حضرت رقیه سلام الله علیها از ناقه افتاد داد نزد این كاروانمتوقف بشه؟شتر كه سرعتی نداره. میگه یه روز دختر بچه ام از رو بلندی به شكم روزمین افتاد،نفسش یه چند لحظه بند اومد،من گریه شدم خانمم گفت:چیزی نشده چرا گریهمیكنی؟ گفتم من جواب روضه ام رو گرفتم،حالا فهمیدم چرا داد نزد.
كاشزجر من و اینقدر رو خار نكشونه
آخهعموم رو نیزه ها نگرونه
نزنمن و حالم بده
خودممیام هولم نده
هركجا نشستی دستات رو بیار بالا،صدا بزن یاحسین،یا حسین......
نزنمن و حالم بده
خودممیام هولم نده
یكیاز روضه خوان های میگه،شب پنجم صفر پیرهن سیاه تنم كردم برم هیئت،یه دختر پنج، ششساله مریض حال داشتم،گفت: بابا كجا میری؟گفتم:دارم میرم هیئت،گفت: مگه الان چهخبره؟ گفتم:شهادت حضرت رقیه است، گفت: بابا رقیه كیه؟ گفتم:دختر امام حسینه،گفت:بابا چند سالشه؟گفتم: هم سن خودته،گفت: بابا منم با خودت میبری؟،گفتم: نهعزیزم تو مریضی،استراحت كن،حالت بهتر بشه، گفت: بابا حالا كه من رو نمیبری باخودت،بهش میگی بیاد كنارم؟ با خودم گفتم: حالا من چی توضیح بدم به این بچه، گفتم:نه،نمیتونه بیاد،گفت: چرا بابا؟ گفتم: اونم مریضه،چرا بابا؟ چی شده؟ گفتم: باباپاهاش درد میكنه. گفت بابا:چرا پاهاش درد میكنه؟ گفتم:رو خارهای بیابون دویده،گفت:بابا چرا رو خارهای بیابون دویده؟ مگه كفش پاش نبوده؟ گفتم نه كفشنداشته،كفشاشو غارت كردن، كفشاشو دزدیده بودند. گفتم : دخترم میذاری من برم،بیچارهام كردی تو؟گفت:آره برو. من خداحافظی كردم، دم در دوباره گفت:بابا،یه سئوال دیگه،سئوالش من رو بیچاره كرد، نشستم دم در شروع كردم به گریه كردن،گفت:بابا كفشاشوغارت كردن، چرا باباش بغلش نمیكرد، بابا من اون روز كفشم گم شده بود تو بغلم كردیبابا، چرا باباش بغلش نكرد.
كاشزجر من و اینقدر رو خار نكشونه
آخهعموم رو نیزه ها نگرونه
نزنمن و حالم بده
خودممیام هولم نده
بیبی رقیه رو بی هوا زدند، مداح یعنی چی؟ شما وقتی خودت میخوای خودت رو بزنی،عصب مغزدستور میده به عضله ی صورت،میگه آمادگیش رو داشته باش، اما یه وقت هست بی هوامیزنه،دختر وسط بیابون افتاده بود،دید یكی داره میاد،خوشحال شد، گفت: اومده من روببره كنار عمه ام، بلند شد،خوشحال شد، یه وقت، دید صورتش میسوزه، یه بیت قدیمیبرات بخونم؟
تابه من رسید بابا،بابا،بابا
موهامو كشید بابا،بابا،بابا
دستمن و بست بابا،بابا،بابا
پهلومو شكست بابا،بابا،بابا
گفتمپهلو،بریم مدینه؟ مادر مادر، مادر مارو هم بی هوا زدند، وقتی یه نامحرم میخواد بامادرت حرف بزنه، مادر به چشم نامحرم نگاه نمیكنه، مادر ما به زمین نگاه میكرد،بهنامحرم نگاه نمیكرد، امام حسن میگه دیدم دست و نانجیب بالا برد، امام صادقمیگه:چنان زد این گوشواره توی گوش مادر شكست.
كاشكیپسر ارشد نبودم ای خدا ای خدا ای خدا
كاشكیراه رفتن بلد نبودم ای خدا ای خدا ای خدا
برایچی؟
شاهدفحش و لگد نبودم ای خدا ای خدا ای خدا
اونقدركشیدم داد و هوار ای خدا ای خدا ای خدا
دستاتوواسش بالا نیار بی حیا بی حیا بی حیا
روچادر مادر پا نذار بی حیا بی حیا بی حیا
خیلیها اربعین دارن میرن كربلا،به حضرت رقیه سلام الله علیها بگو، عمه ی امامزمان(عج)،امشب با دستای كوچلوت یه كربلا به من بده، میگه:تو حرم حضرت رقیه سلام الله علیها، یه پیرمرد یه ظرف برداشته بود، یه تیكه نخ،اومد گره بزنه به ضریح، خادمها اجازه نمیدادند، خیلی ناراحت شد،رفتم پیشش ،گفتم:پدر چی شده؟ چرا ناراحتی؟ گفت: نگذاشتند نذرم رو ادا كنم، گفتم:این چه نذریهشما یه ظرف آب برداشتی،میخوای ببندی؟ گفت: من دفعه ی قبل كه اومدم حرم حضرت رقیهسلام الله علیها، بهشون گفتم: خانم به من یه كربلا بده، اگه كربلا بدی، از كربلابرات آب فرات میارم، براش آب فرات آوردم، گفتنم: دیگه فایده نداره، دیگه دیرشد.....
نويسنده : beytolaemeh |
تاريخ : دوشنبه 24 آذر 1393 |