
شام غربت سر اومد
تا پدر از در اومد
با سر از نیزه بابا
دیدن دختر اومد
زود رسیدم به پیری بابا
تو لباس اسیری بابا
مُردم از سر به زیری بابا
ای بابای خوب و غریب من
ای خورشید شیب الخضیب من
بچه این جوریه،حالتشاینجوریه،مخصوصاً وقتی بعد مدتها باباش رو ببینه،تا بابارو میبینه،شروع میكنهتعریف كردن،بابا كجاها رفتیم،بابا چی ها دیدم.
دیدم بزم شرابُ
از خواب پرید زین العابدیندید هی میزنه به سر و صورت "ناله بزن این شبها وقتشه"
دیدم بزم شرابُ
میچشیدم عزابُ
كی عزیزم؟
وقتی مرد غریبه
بست به دستم طنابُ
پر شدم از كبودی بابا
كجا؟
بین چندتا یهودی بابا
خوب شدم اصلاً نبودی بابا
شهر شام و ازدحامُ
تاره چشم كم سوی دخترت
آتیش افتاد بین موی دخترت
دیشب خوابت رو دیدم
صورتت رو بوسیدم
بچه وقتی خوابه،اولاً درستبیدارش میكنند،خصوصاً وقتی داره خواب میبینه،میبینی ،متوجه میشی داره خوابمیبینه،یهو بیدارش نمیكنی،این نازدانه رو چطور بیدار كردن؟
دیشب خوابت رو دیدم
صورتت رو بوسیدم
اما با تازیونه
ناگه از خواب پریدم
جای پنجه به صورت دارم
من كجا خواب راحت دارم
من برا عمه زحمت دارم
هركجا میومدن سراغما،تازیانه،تا نگاهمون به تو می اُفتاد بالای نیزه،تا میگفتیم بابا،بابا با تازیانه می اومدن سراغ ما،عمه می اومدجلو،خودش رو سپر میكرد،اینقده تازیانه ها به بدن،عمه جانم زینب خورده، من دیگه رومنمیشه،تو چشمای عمه ام نگاه كنم.
این نازدانه رو آقا زینالعابدین بغل گرفت،عزیز خواهرم،چرا اینجور بیتابی میكنی،چرا اینجور به سر و صورتمیزنی،گفت:دادش الان اینجا بود،بغلم كرد،بغلش كردم،همین الان بابام پهلوم بود،بیتابی كرد،همه اسرا دور سه ساله جمع شدن،صدای ضجه و گریه بلند شد،به گوش اون ولدزنای اول و آخر رسید،گفت:چیه سروصدا راه اندختن،من و بی خواب كردن،گفتن یتیم حسینبی تاب شده،بهانه ی بابا گرفته،میگه من بابامو میخوام،گفت:خوب باباشو ببرید،سرحسین رو گذاشتن تو یه طبق،وارد خرابه كردن،همین كه چشمش به طبق افتاد،دختری كه تاچند لحظه پیش،دست به دیوار میگرفت راه میرفت،از جا پرید،بابامو بذار زمین،نشت كنار طبق،روپوش رو كنار زد،بابایی،من الذیایتمنی علی صغر سنی، من الذی قطع وریدك،كی رگ های گلوی تو رو برید؟....حسین....
نويسنده : beytolaemeh |
تاريخ : دوشنبه 20 آبان 1392 |