
چشمامو بستم،آروم شكستم
هرچی نشتم،بابا نیومد
منم بهارش،دار و ندارش
سر قرارش،چرا نیومد؟
بابایی
چی میشه،یه دفعه،بذاری
موهات و توی دست بگیرم
از لبات،بابا جون،اومدم
كه بوسه هامو پس بگیرم
یه جوری،ببوسش، گونم و
كه جای بوسه هات بمونه
برا چی عزیز دلم؟آخه هی بچه هاشون رو بغلكردن،اومدن جلوی خرابه،یه جوری میبوسیدن بچه هاشون رو
یه جوری،ببوسش، گونم و
كه جای بوسه هات بمونه
یه جوری، كه بگن،شامیا
بابای تو چه مهربونه
بابای خوب من،بابای خوب من
عمه نشته،خسته ی خسته
دوباره بسته،زخم پاهامو
اینها همینن،لبریز كینن
می خوام نبینن،زخم گوشامو
یه حكایتی توش هست،بابایی نمی خوام اینهادوباره گوش های من رو ببینند
حرف گوشواره های منه، همین جوری هیچی نگفته
وای اگه گوشمو ببینند،بهانه دستشون میوفته
دیگه میخوان چیكار كنند؟
آخه گوشمو تا میبینند،میگن مگه عمو نداشتی
هی نیش زبون میزنند،هی میگن كجا بود اون عموییكه،این همه پُزش رو میدادی؟
آخه گوشمو تا میبینند،میگن مگه عمو نداشتی
هی میخندند،داد میزنند،گوشواره ات رو كجاگذاشتی
بابا میخوام یه خاطره برات بگم
دست تو موهام كرد،شدم پر از درد
وقتی كه نامرد،دستش رو برداشت
نداد اَمونم،مثل كمونم
بس كه رو گونه ام،سیلی اثر داشت
بعد اون روزی كه،نبودی،به جای تو با عمه موندم
بند اومد زبونم، همه جا، منظورم و با دسترسوندم
بابا تیر میكشه، هنوزم با حرف گوشواره گوشم
تو كه پاره تنی،بنگر،به من كه پاره پاره گوشم
بابای خوب من،بابای خوب من
ملعون رو اسب نشسته،راوی میگه،سه ساله تویمحمل،هی گریه میكرد،بابامو میخوام،بابام كجاست،من باباییم رو میخوام،بی ادب ،بیتربیت،صدا زد دختر ساكت شو،چقدر گریه میكنی،حوصله ام رو سر بردی،بس كن،صدای نالهنازدانه بلند تر شد،بی حیا عصبانی شد،اومد دست كرد توی محمل،سه ساله رو از بالایمحمل،پرت كرد پایین،ظاهراً شبانه این اتفاق افتاد،كسی خبر دار نشده،كاروان رفت،سهساله موند توی بیابون،یه وقت بهوش اومد،هر طرف رو نگاه میكنه،صحراست،شروع كردلرزیدن،از اون طرف راوی میگه،یه مرتبه دیدیم نیزه داری كه،سر امام حسین علیهالسلام بر آن نیزه بود،اومد، گفت:امیر،نیزه تو خاك فرو رفته،هر كاری میكنیم نیزهبیرون نمیآد،چه كنیم؟چه خبره؟یكی صدا زد،حتماً یكی از بچه ها گم شده،بابا دلش پهلودختر مونده،خبر رسید به گوش زینب،از بالامحمل خودش رو انداخت پایین،سراسیمه توی این بیابون،هی صدا میزنه عزیز برادرم،رقیهجانم،یه مرتبه، رسید دید یه خانمی نشسته،سر سه ساله رو دامنش،داره نوازششمیكنه،عزیز دل مادر نترس،خانم جان شما كی هستید،زینب جان، حق داری مادرت رونشناسی، منم...یازهرا
نويسنده : beytolaemeh |
تاريخ : دوشنبه 24 آذر 1393 |