
داریمیری پناه من، خدا نگهدارت
رفیقنیمه راه من،خدا نگهدارت
یهقرارایی داشتیم با هم حسین
رفیقنیمه راه من،خدا نگهدارت
ایندم آخر نذار به قلبم آرزوتو
سرترو بالا بگیر، تا ببوسم گلوت رو
شبعاشوراست،اجازه دارم روضه بخونم،امام زمان (عج) من رو ببخشه
انگشترترو داداش،بذار پیشم بمونه
اگهببری فردا،تو دست ساربونه
پیغمبراكرم(ص) هر وقت حسین رو میدید،از نوك پا تا موهای سر ابی عبدالله رو غرق بوسهمیكرد،سئوال میكردند یا رسول الله(ص) این چه كاری است شما با این آقازاده میكنید؟مینشستگریه میكرد،میفرمود:دارم محل شمشیرها و نیزها و تیرها و دشنه ها و سنگا رو میبوسم.یازهرا بی بی جان چی شد سفارش فرمودید فقط زیر گلو رو ببوس،دلیلش رو گمان كنم بهخود زینب هم نگفته فاطمه،فقط بی بی فاطمه سلام الله علیها فرمود:زینب جان خواستبره،وداع آخربود،علامتش اینه،پیراهن كهنه رو ازت میخواد،پیران رو كه خواست یادتباشه زیر گلوش رو ببوسی،دلیل این بوسه برا زینب روز عاشورا معلوم شد،از بالای تلزینبیه نگاه میكرد،دید ملعون وارد گودال شد،هر كاری كرد....حسین......
داداشتو رو قسم میدم، به چادر زهرا
زینبترو تنها نذار،تو این بیابونا
نامحرمهای نامرد،نقشه دارن برامون
داریمیری پس لااقل این كارو بكن
خودتبیا و وا كن،خلخال و از پاهامون
خودتاین كارو بكن،...حسین...
نامحرمهای نامرد،نقشه دارن برامون
خودتبیا و وا كن،خلخال و از پاهامون
اسیرشدن برا من،كشته شدن برا تو
ایناكبود میكنند،صورت بچه ها رو
یادتهمادرم چقدر،دلش واست میسوخت
هروقت نگات میكرد میزد زیر گریه
یادتهمادرم چقدر،دلش واست میسوخت
اما
كاشكیبه جای پیروهن،كفن برات میدوخت
دستایذوالجناح و محكم گرفت سكینه
برایآخرین بار،میخواد رو پات بشینه
هرچیزد به ذوالجناح دید حركت نمیكنه،ذوالجناح چرا من رو ازاین زن و بچه دور نمیكنی؟باسر اشاره كرد آقا،چه جوری برم، یه نگاه كن ببین، كی دست و پام رو بسته،نگاه كرددید نازدانه، رو خاك ها نشسته، دید حالا كه صداش نمیرسه،تو این این ضجه ها و نالهها،هر كی یه چیزی میگه،حنجره سوخته از شدت عطش،راهی براش نمود،رفت دستای ذوالجناحرو بغل گرفت،همین كه ابی عبدالله یه نگاه كرد،با اشاره گفت:بابا بیا پایین میخوامدورت بگردم، عزیز دلم بذار برم،گفت نمیشه، از اسب پیاده شد، رو خاك ها نشست حسین،آغوشش رو باز كرد،یعنی نازنین بابا،بیا تو بغلم بابا، بیا ببوسمت بابا، بیا باباترو بو كن بابا، همین كه حسین رفت دختر روبغل بگیره،یه وقت دید سكینه دستاش رو گذاشت رو سینه ی بابا،بابا رو هُل دادعقب،گفت:بابا میخوای بری برو، قید بوسه رو زدم، دیگه نمیخوام بغلم كنی،دیگهنمیخوام رو پاهات بنشونی من رو،دیگه دلم نمیخواد ببوسی من رو،چه شد عزیز دلم؟ تومن رو از اسب پیاده كردی،گفتی بیا بغلم كن، حالا میگی نمیخوام،آروم بی جوهر،یهطوری كه فقط خودش و بابا بشنوند،صدا زد بابا دلم لَك زده یه بار دیگه بغلمكنی،بابا جگرم پاره پاره است میدونم بری دیگه بر نمیگردی،بابا خیلی دلم میخواست یهبار دیگه دست رو سرم بكشی، خیلی دلم میخواست یه بار دیگه ببوسمت،خُب چیه؟پسچرا؟گفت: الان دیدم دختر مسلم بن عقیل از شكاف پرده ی خیمه داره نگاه میكنه، دلشهوا باباش رو میكنه، او دختر یتیمه،بابا برو یه جای دیگه تلافی میكنم، تلافی موندبرا كجا؟ نیمه های دل شب اومد تو گودال،نیزه ها رو كنار زد، صورتش رو گذاشت روسینه ی بابا، روای میگه دیدم دست ابی عبدالله، اومد دور گردنش....حسین.........
نويسنده : beytolaemeh |
تاريخ : دوشنبه 24 آذر 1393 |