هرکسی گفت حسین فاطمه او را بخشید
بس که بخشید گنهکار دگر کم آمد
چشم وا کن که علی فاطمه را میارد
پیش از آنها خود پیغمبر اکرم آمد
امام صادق ع هر وقت مجلس میگرفت عبا را دم درمی انداخت میفرمود مادرم فاطمه میاد میشینه دم در
شب اول دلم می خواد بگه حسین
خودشان بانی و هم گریه کن و سینه زنند
هر چه قیمت شده از آن بیت مکرم آمد
نوکر تو همه جوره به خدا نوکر توست
کار تو بر همه اعمال مقدم آمد
وعده کن در شب اول به شب اول قبر
ملکی مژده دهد شاه دو عالم امد
جای هرکس که به ما سینه زدن آموخت
دل پر غصه بگریید که محرم آمد
اینقدرمسلم غریبه،حدود سه ماهه رفته کوفه، تو راه كه میومد اون راه بلد مسلم از عطش جوونداد، نامه نوشت به ابی عبدالله برگردم با خودتان بیام، ابی عبدالله شاید به صورترمز نوشت برای مسلم: وعده ی من و تو دروازه کوفه،ابی عبدالله به وعده اش وفا كرد،تادروازه كوفه دختر مسلم آروم گریه میکرد،اما هچین كه به دروازه رسید دید سر باباشبالای دروازه آویزانه،از بالای نیزه چشمها تو چشم هم افتاد،گفت سکینه ببین اینم سربابای منه بگوحسین................
کوچه گردی نکن حبیب خدا میهمانی تو منزلت داری
دعوتت کرده اند اینمردم توازاین کوفه دست خط داری
رونزن گوششان کراستامشب باغم بی کسی مدارا کن
همه دارندمیروندآقابی صداگریه کن تماشا کن
ای ولی فقیه دل خستهای ابرمرد قهرمان چه خبر
نامه ای دادی حسینبرگرد از امام زمانمان چه خبر
بازهم بی بصیرتیکردندجهلشان کاردستتان داده
لقمه های حرام راخوردند دل بریدنداز شما ساده
چاله کندندبرسرراهتتاکه گودال رامحک بزنند
ریسمان جهالتآوردندتابه زخم دلت نمک بزنند
کوفه بال وپرشما رابست کنج دیوار خسته افتادی
تنگی کوچه هاش باعثشد یاد پهلوشکسته افتادی
ضربه هاشان به پهلویتمیخورد دردهایت یکی دوتاکه نبود
چقدرزود دوره اتکردند کوفه گودال کربلا که نبود
آب در حسرت لبان سوختلب پاره معذبی آقا
باغروری شکسته آقا جان سردارالاماره ات بردند
باورم نیست باتنی بیسرسمت میخ قناره ات بردند
تهمت خوردن شراب زدندبه شما مرد حق پرست آقا
تازه با این کهخیزران نزدنددوسه تا دندانتان شکست
خیزران گفتم ودلم خونشد دهنم تیر میکشد چه کنم
دستاشو بستن بالای دارالاماره سروازبدن جدا کردن، تا آخرینلحظه میگفت :حسین کوفه میا،آخه امروز فهمیدم مغازه ها به نیزه سازی تبدیل شدند،بازارنیزه فروش ها شلوغ شده کوفه پر از حرمله است،اینجا به میهمانان آب نمی دهند، ازبالای دارالاماره تنش رو به پایین انداختند، طوعه میگه گفتم برم ببینم مهمان دیشمرو چی به سرش آوردند، دیدم بدن بی سرو پاهاش رو به ریسمان بستندریالبا اسب تو کوچهمیکشیدند دیدم بردند،میگه اومدم دنبال جنازه،بردنش بازار قصابها برای اینكه همهشیعه ها بترسند،بدن روبه قناره قصابی آویزان کردند تازه این نایب آقاست این جورکشتند،برا خودش برنامه ها چیدند،...
نويسنده : beytolaemeh |
تاريخ : چهارشنبه 23 مهر 1393 |