
السلام علیك یااباصالح،المهدی،آجرك الله یا بقیة الله،قربون شال عزات برم آقاجان،قربون خون گریهكردنات برم آقاجان.
آقای خوب و مهربون
گل زمین و آسمون
چشاش شده كاسه ی خون
آخه محرم رسیده
خال سیاه رو گونشه
دل همه دیوونشه
شال عزا رو شونشه
آخه محرم رسیده
میخوای صداش بزنی؟آقام آقامآقام آقام
امیر عشق عالمین
چو فاطمه به شور شین
تو گریه هاش میگه حسین
آخه محرم رسیده
دلش به تاب و تبه
ز گریه ها لبالبه
به فكر عمه زینبه
آخه محرم رسیده
صدا صدای قافله است
یكی به فكر سلسله است
كمون به دست حرمله است
آخه محرم رسیده
می خوام براتبمیرم،حسین،حسین،حسین جان الهی برات بمیرم.
مسلم میگه:
بر باد داده ام همه ی آرزویخویش
همه ی ناراحتیم برا اینه
آواره كرده ام حرمی را بهسوی خویش
زانوش رو بغل گرفته بود،میگفت:
شرمندگی گرفته نفس را بهسینه ام
مرثیه خوان كوچه ی تنگ مدینهام
اینجا با یه مرد راه گرفتناین طور،همش میگم با فاطمه تو اون گوچه ی تنگ چیكار كردن،اینها رحم ندارن،مروتندارن،مردونگی ندارن
وا مانده ام چگونه شبم راسحر كنم
ایدل بگو مراکه چه خاکی به سرکنم
چون چاره نیست تکیه به دیوارمی زنم
زانوبغل گرفتهام و زار میزنم
ازهر درخت نخل در این شهرکینه خیز
هر ساقه نیزه ای شدو هرشاخه تیر تیز
هرپاره آهن از هنر دست این دیار
یانعل تازهای شده یا تیغ آبدار
شوریبه پاست بر سر پیر و جوان شهر
صفبسته اند بر در آهنگران شهر
اینجاتمام قافله را سنگ می زنند
حتمااسیر سلسله را سنگ می زنند
باپنجههای زبر و خشن شانه میکشند
زلفیتیم را در هر خانه میکشند
میترسمازگُلی که تنش خیزرانی است
ازکودکیکه چهره او ارغوانی است
اینجاسلام را ز سر بام می دهند
ناموسراکتک زده دشنام می دهند .
ایوای ای وای ای وای
میخوانبیعت بگیرن از ابی عبدالله؛ولید ملعون،مروان ملعون،ابی عبدالله رو دعوت كردن بیایدبرا بیعت؛ابی عبدالله میدونه اینها چه خیال شومی در سر دارن،به جوونهای بنی هاشمفرمود من دارم میرم،شما هم با من بیایید،پشت این خونه باشید اگه دیدید خطر من وداره تهدید میكنه،صدای حسین بلند شد واردبشید ، مگر نه نیایید،ابی عبدالله واردخونه شد،مروان ملعون رو كرد به ولید،گفت:اگه دست از حسین برداری،دیگه نمیتونی حسینرو پیدا كنی،همین جا كار و تموم كن،آقا بلند شد پیراهن این ملعون رو گرفت،گفت: زنازاده تو میخوای من و بكشی،تا صدای حسین علیه السلام بلند شد،مسلم،با شمشیركشیده،دوید داخل،اباالفضل علیه السلام از یه طرف،علی اكبر از یه طرف،میدونی اینمنظره رو حسین كجا یادش اومد،اومد مقابل لشكر ایستاد،گفت:اَین مسلم؟كجایی مسلم؟تهدیدمیشدم،حمله كردی،ببین این شمشیر برهنهها؛دور حسین داره میچرخه،چرا جوابم رو نمیدی،مگه نمیبینی من غریبم،حسین رو میخوانبكشن،.....حسین....
نويسنده : beytolaemeh |
تاريخ : چهارشنبه 15 آبان 1392 |