علی اصغر
بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت
و ایستادی امروز روی پای خودت
نشان بده به همه چه قیامتی هستی
و باز در پی اثبات ادعای خودت
از آسمانی گهواره روی خاک بیفت
بیفت مثل همه مردها به پای خودت
پدر قنوت گرفته ترا برای خدا
ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت
که شاید آخر سیر تکامل حلقت
سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت
یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است
یکی به جای رباب و یکی به جای خودت
بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر
برای عمه کمی سایه در ازای خودت
و بعد همسفر کاروان برو بالا
برو به قصد رسیدن به انتهای خودت
و در نهایت معراج خویش می بینی
که تازه آخر عرش است ابتدای خودت
سه روز بعد در افلاک دفن خواهی شد
درون قلب پدر خاک کربلای خودت
هادی جانفدا
علی اصغر
اي اهل كوفه رحمي اين طفل جان ندارد
خواهد كه آب گويد اما زبان ندارد
ديشب به گاهواره تا صبح ناله ميزد
امروز كه تر كند لب دور دهان ندارد
رخ مثل برگ پاييز لب چون دو چوبه خشك
اين غنچۀ بهاري غير از خزان ندارد
اي حرمله مكش تير يكسو فكن كمان را
يك برگ گل كه تاب تير و كمان ندارد
شمشير اوست آهش فرياد او تلظُي
جانش به لب رسيده تاب بيان ندارد
منت به من گذاريد يك قطره آب آريد
بر كودكي كه در تن جز نيمه جان ندارد
با من اگر بجنگيد تا كشتنم بحنگيد
اين شير خواره بر كف تيغ سنان ندارد
مادر نشسته تنها در خيمه بين زنها
جز اشك خجلت خود آب روان ندارد
تا با خدنگ دشمن روحش زند پر از تن
جز شانۀامامش ديگر مكان ندارد
(ميثم)به حشر نبود غير از فغان و آهش
آنكو از اين مصيبت آه و فغان ندارد
حاج غلامرضا سازگار(ميثم)
علی اصغر
ای به اکبر کرده همدوشی علی
برده سر در جیب خاموشی علی
تو مسیح عترتی وز مرتبت
کرده با قرآن هم آغوشی علی
حجت کبرائی و گردون ندید
کودک و اینسان خدا جوشی علی
اصغرم قنداقه ات شد غرق خون
زود بودت این کفن پوشی علی
چون تو سربازی دگر نائل نشد
بر سر دوشم به سردوشی علی
گفتمت آرام باش از تشنگی
نی که تا سر حد بیهوشی علی
خواستم از گریه خاموشت ولی
نی دگر اینقدر خاموشی علی
خنده ات وقت شهادت بر لب است
تا چه گفتت تیر در گوشی علی
اصغرم اینک گوارایت بود
از می کوثر قدح نوشی علی
چون مؤید هرکه دارد با تو کار
نیستش زین غم فراموشی علی
رباعی های علی اصغر
ششماهه على به دوش بابش دادند
يك جام از آن باده نابش دادند
چون با لب تشنه حاجت آب نمود
با تير سه شعبهاى جوابش دادند
گربهچشمدلببینیکربلا
***صحـنهایبیندرودیـواربود
برسرتیریکهبراصغرزدند
***مطمئنمتکهایمسماربود
مزن مرغم به سینه با دو بالت
که دارم در گلو بغضِ ملالت
روم تا که بگیرم قطره آبی
که تا بهتر شود قدری ز حالت
عشق حسین گر همه دم بر سر است
چاره ی هر جیره خورِ حیدر است
آن حجر الاسود والا مقام
مردمکِ چشم علی اصغر است
علی اصغر گلِ نشکفته ی من
الا ای طفل در خون خفته ی من
چرا دشمن به آن تیرِ سه شعبه
نمک زد بر دلِ آشفته ی من
علی اصغر
لالا لالا به طفل نیمه ساله
چه گویم ای خدا با اشک و ناله
زدی ای آب، آتش موج کم کن
فرات بی وفا آبش زلاله
لالا لالا به لبها یک کلومه
لالا لالا گلم صبرش تمومه
صدای دشمنان آید بگوشم
بر این شش ماهه یک قطره حرومه
لالا لالا زدی آتش به جونم
گل من، نازنینم، مهربونم
تو بودی نورِ تاریکِ دو چشمم
ستاره نیست در این آسمونم
لالا لالا چرا ای آسمونی
ز داغت گشته بابا قدکمونی
مرا حیران نمودی بس کن اصغر
چرا رو سوی خیمه میکشونی
لالا لالا گلِ یاسِ ربابم
مزن خنده کنی خانه خرابم
سؤالی میکند مادر علی جان
تو برخیز و بده جایم جوابم
علی اصغر
طفل عطشان مرا خنده به رویش مزنید
تیرِ زهرین شده را زیرِ گلویش مزنید
اصغرم تشنه و بی تاب شده در بغلم
طفل بی تاب مرا ضربه به سویش مزنید
بگذارید کمی دست به مویش بکشم
پنجه ی خود به سرِ طره ی مویش مزنید
ای خدا بی خبران دل نگران است رباب
تیر بر حنجره ی طفلِ نگویش مزنید
پدری مست شده از رخِ طفلِ نازش
سنگ خود را بسر جام و سبویش مزنید
مرغِ تشنه که از آن چشمه ی غم می نوشد
تیرِ صیاد جفا بر سر جویش مزنید
علی اصغر
اصغرم مثلِ گلِ یاس می مونه
دو چشاش چون عمو عباس می مونه
ابروهاش بسکه قشنگ و کمونه
پیشونیش آیینه ی آسمونه
دست به چوب گهوارش تا می ذاره
انگاری مثل عموش علمداره
ببینید چه شور و شین رو لبشه
یا لثارات الحسین رو لبشه
قربون ابروها و دیده بشم
فدای اون لبِ خشکیده بشم
ربابم چطور از اون دل بِبُرم
داره می خنده که من غم نخورم
اشک چشمام که روونه آی خدا
اصغرم یه پهلوونه آی خدا
می برم که اون و سیرابش کنم
مثلِ گل تو بغلم خوابش کنم
می برم شاید جواب بهش بدند
دشمنا یه قطره آب بهش بدند
علی اصغر(سینه)
دلِ ما را نگران کرد
خونْ دلِ هر دو جهان کرد
حرمله بهرِ جفایش
تیرِ خود را به گمان کرد
دستِ صیاد از او درِّ صدف می گیرد
حرمله زیرِ گلو را چو هدف می گیرد
دلِ مولا شده پر خون
علی اصغر شده گلگون
علی اصغر علی اصغر (2)
کرده دل بنده ی اصغر
ناز هر خنده ی اصغر
چشم افسرده ی مولا
شده شرمنده ی اصغر
تا حسین خونِ علی را به سما می ریزد
بی گمان از غم او اشکِ خدا می ریزد
دل ز او می بَرَد اصغر
بال و پر می زند اصغر
علی اصغر علی اصغر (2)
در حرم قحطی آب است
نگران قلبِ رباب است
یادش آید لبِ اصغر
تشنه ی قطره ی آب است
خبر آمد که علی اصغر او در خواب است
از همان تیرِ سه شعبه پسرش سیراب است
دلِ هر شیعه کباب است
خون به چشمانِ رباب است
علی اصغر علی اصغر (
علی اصغر(کل ماجرا)
چون که تنها ماند پورِ بوتراب
خواست احوالی از آن طفلِ رباب
کودکی آمد به نازی در برش
او که باشد جز سکینه دخترش
صبر او بر قلب دختر خانه کرد
زلف دختش را به دستی شانه کرد
گفت دختر سوی بابایش که باب
اشک اصغر می کند دل را کباب
دخترک با این سخن دل را ربود
اشک بابا را ز غم جاری نمود
رفت سوی دلبرِدردانه اش
رفت نزد طفل در گهواره اش
گفت بابا دل ز عالم برده ای
دانم از فرط عطش پژمرده ای
می برم تا در بغل خوابت کنم
پیش دشمن تا که سیرابت کنم
آمد و اهلِ حرم مدهوش او
نور بود و ماه در آغوش او
آتشی بر جانِ لشکر می زند
مرغ او از تشنگی پر می زند
تا دهانش باز و بسته می شود
سخت بابا دل شکسته می شود
گفت با لشکر خطابی بی درنگ
آب شد از بهر او دل های سنگ
ای که صد مشکل به کارم می کنید
روز و شب از غصه زارم می کنید
فکر مرحم بر دلِ زخمی کنید
بر گل لب تشنه ام رحمی کنید
خشک گردیده دهان اصغرم
می زند آتش به جان و پیکرم
<
<
مردمان بی مرام و بی وفا
خود نخواهم قطره آبی از شما
یک نظر بر کام بی آبش کنید
غنچه ام گیرید و سیرابش کنید
جمله های شاه مانده نا تمام
برگرفته خصم تیری از نیام
ابن سعد دون به یک گوشه نگاه
حرمله را کرد غلطان در گناه
حرمله تیرش کمان را خانه کرد
اهل عالم را چنان دیوانه کرد
ناگهان دل عرصه ی آلام شد
طفل عطشان حسین آرام شد
داغ لیلی بر دلِ مجنون نشست
صورت مولایمان را خون نشست
خونِ او پاشید سوی آسمان
گفت شرحی با خداوند جهان
یک نظر بر ماتمم یزدان نما
طاقت این غصه را آسان نما
رفت پشت خیمه ها با اشک و آه
تا که در خاکش کند آن قرص ماه
خورده قبری کَند با چشم ترش
با نوک شمشیر بهرِ اصغرش
خواست تا انس و ملک مجنون کند
جان خود را در زمین مدفون کند
ناگهان آمد صدایی بی قرار
ناله ای از مادری چشم انتظار
صبر کن مولا دلم را خون مکن
من ربابم اصغرم مدفون مکن
صبر کن تا بوسه بر رویش زنم
بوسه بر آن کُنج ابرویش زنم
صبر کن تا در دلم گشتن شود
چشم من با دیدنش روشن شود
از چه رویی اصغرم دیر آمده
قطره ای از سینه ام شیر آمده
علی اصغر(سینه)
ای خدا هرگز نگردد این فراموشم
حاجیِ شش ماهه ام پر زد در آغوشم
در بر من خنده کرده
او مرا شرمنده کرده
اصغر من اصغر من (4)
با نگاه خسته ات دردم مداوا کن
ای گلِ نشکفته ام خیز و تماشا کن
ای تمامِ حاصل من
مرگ تو شد قاتلِ من
اصغر من اصغر من (4)
در میان دشمنان من در خروش هستم
در بغل دارم گلی را گلفروش هستم
طفل نازم گشته بی تاب
روی دستم گشته سیراب
اصغر من اصغر من (4)
غنچه ی زیبای من را دشمنان چیدند
پیشِ چشمم دشمنان پیوسته خندیدند
حاجیم حاجت روا شد
اصغرم آخر فدا شد
اصغر من اصغر من (4)
علی اصغر(سینه)
حاجیِ شش ماهه ام حاجت روایی شد
طفلِ نازِ تشنه ام کرب و بلایی شد
من گلفروش هستم
اصغر به دوش هس
نويسنده : beytolaemeh |
تاريخ : یکشنبه 29 بهمن 1391 |
نوع مطلب :
[Post_Cat_Title] |