مدح یاشور
از من گرفته همسر من خورد و خواب را
زهر جفا زجان ودلم برده تاب را
وای از عناد دختر مأمون که از جفا
مسموم کرد زاده خیر المئاب را
تنها نه جان من که از این شعله سوختند
جان رسول و فاطمه بوتراب را
ای آنکه التهاب عطش را شنیده ای
بنگر به عضو عضو من این التهاب را
افکنده است شعله به جان من و هنوز
ازمن کند دریغ یکی جرعه آب را
من میکنم به العطش از او سؤال آب
او می دهد به هلهله بر من جواب را
یارب تو آگه یکه برای بقای دین
بر جان خریدم این ستم بی حساب را
جان می دهم به غربت و عطشان که خون من
تضمین کند تداوم اسلام ناب را
باشد زفیض دوستی ما اگر به حشر
آسان کند خدا به مؤید حساب را
شور
پاییزی است حال و هوای جوانی ات
طوفان غم رسیده كه سازد خزانی ات
تاثیر کرده زهر به اعضای پیکرت
چون لاله ای نموده تو را ارغوانی ات
در هلهله صدای ضعیف تو گم شده
لبخند می زنند به اختر فشانی ات
هرچه کبود می شوی و داد می زنی
می رقصد این شریک تو در زندگانی ات
آبت نمی دهد به خدا دست و پا مزن
رحمی نمی کند به تو و نیمه جانی ات
در لحظه های آخرت ای یاس فاطمه
بوی مدینه می رسد از روضه خوانی ات
از بس که یاد پهلوی بشکسته بوده ای
مویت سپید گشته به اوج جوانی ات
مثل حسن اگر چه ندیدی تو گفته اي :
مادر... فدای صورت رنگین کمانی ات
نويسنده : beytolaemeh |
تاريخ : شنبه 06 مهر 1392 |