آنكـه در هر نفسـش معـجز عيـسي مي كرد
مُرده اي؟ نه ، كه جهان را همه احيا مي كرد
صـادق آل نـبـي ، آنـكـه چـنـان شـير خـدا
سـر كشـي بر فقـرادر دل شـب ها مي كرد
پـدر موسـيِ كـاظـم كـه بـه موسـايِ كليـم
جـلوه نـورش ز خــداونـد بـه سـينا مي كرد
بحر شـش گوهر و در هـفت سـپهر اختـر نور
هشـتمين عصـمت حق بـود و تـجلّا مي كرد
مكتبـش جـابـر و نعـمان و ابـان و عـمـران
پـرورانـيـده و تـقــديـم بـه دنـيــا مي كرد
شـعـله بـر پـيـكـر هـارون وي آزار نـداشـت
|
كانـدر آتش به لبـش ذكـر ، خـدايـا مي كرد اسـتجابت بـه دعـايش همـه جـا تـوأم بـود هـر زمـان بهـر دعـا دسـت به بـالا مي كرد قدسـيان عاشـق تسـبيح و صـلاتش بـودنـد چـون پيِ طـاعت حـق رو به مصـلّا مي كرد سـجده مي بُرد ، به محراب نمـازش اخلاص چـون دو تـا قامت خـود در بـر يكتا مي كرد علم او صاعقه شـد ، خرمن دشـمن را سوخت مجلـس بـحث هر آنـگاه كه بـر پـا مي كرد غصـب كردنـد ، حقـوق وي و آن آيـت حـلم صـبـر بـر مـصـلـحـت ايــزد دانـا مي كرد اوسـت ، آن مـرد كريمي كـه گـهِ بخشـايش آنـچه بـودش بـه ره داورش اعـطـا مي كرد واي از آن لحـظه كه هنـگام نمازش دشـمن حـمله بر خـانه ي او بُـرده و غـوغـا مي كرد سـوخت ، از فتـنه ي نمـرود صـفت مـزدوري درگـهِ پـور خـلـيـل الـلَّـه و نـجـوا مي كرد يـادش آمـد ، ز شـب شـام غـريبـان حسـين |
هر كسي روي به سـويي دل صـحرا مي كرد
شـعله برخاسـت ، چـو از درگـه كاشـانه ي او
يــاد آتــش زدن خــانـه ي زهــرا مي كرد
آنـكـه بـشـكـسـت نـمـاز وي و آزرد دلـش
كاش شـرمي ز رخ خـواجه ي اسـرا مي كرد
آه ! منصـور سـه نوبت به رويـش تيـغ كشـيد
عــزم بـر كـشـتـنِ آن ســيـد والا مي كرد
ليـك هـر بـار چـنان بـيـد تنـش مـي لرزيـد
خشـمگين چونكه نگاهش شه بطحا مي كرد
گـر چـه آن شـب پسـر فاطمـه را كـرد رهـا
باز هـم ظلـم بـر آن وارث طـا هـا مي كرد
عـاقـبـت زهـر خـورانيـد، بـه آن مـظـلومي
كـه بـر او گريـه ثـري تـا بـه ثـريّـا مي كرد
(( ايــزدي )) را ز جـزا بـيـم نـمي بـود، اگـر
دفـتـر شــعـر و را فـاطـمـه امـضـا مي كرد
مثنوی – مهدی مددی (آثم)
ای ز نور حق جمالت منجلی
میوه ی بستان زهرا و علی
ای نگاهت فیض بخش آفتاب
ای کتاب مدحتت ام الکتاب
ای دلت گنجینه ی اسرار رب
ای نگین خاتم علم و ادب
ای فروزان کوکب برج وفا
ای گدای درگهت جود و سخا
تو همان دریای علم و منطقی
نوگل زهرا امام صادقی
افتخار و آبروی مکتبی
شرع احمد را رئیس مذهبی
بحر حسنت دلبرا بی ساحل است
وای بر آنکس که از تو غافل است
شیوه ی تو شیوه ی عشق و بلاست
مکتب تو مکتب کرببلاست
مکتبت اندیشه را امداد کرد
عقل را از دست جهل آزاد کرد
ما همه سرمست و مدهوش توایم
ما غلام حلقه در گوش توایم
در دل ما بحر بی پایان تویی
کنز عرفان معنی ایمان تویی
تو همان حبل المتین محکمی
تو همان موسی یدی عیسی دمی
رحمة للعالمین را مظهری
حجة الکبرای حیّ داوری
شیعگی بی مذهب تو کافریست
شیعه ی زهرا و حیدر جعفریست
ای دریغا قدر تو نشناختند
بازی مردانگی را باختند
ناسپاسان آتشی افروختند
از عداوت خانه ات را سوختند
شبنم غم بر گل رویت نشست
یاد مادر کردی و قلبت شکست
تا که دیدی شعله های نار را
یادت آمد آن در و دیوار را
سینه ی پر مهر تو رنجور شد
غصه دار فتنه ی منصور شد
حمله می کردند بر کاشانه ات
از در ودیوار و بام خانه ات
بارها قلبت زکین افسرده شد
نوگل روحت زغم پژمرده شد
زهر کین شد نوش داروی غمت
عالمی شد در عزا از ماتمت
ای صفای هر شب و هر روز ما
مهر تو مهر جهان افروز ما
ای به ملک لطف و احسان پادشاه
ای تمام بی پناهان را پناه
حال گر شعر مرا امضا کنی
ایمنم از آفت فردا کنی
مهر تو کز بهر ایمان لازم است
منجی هر عاصی و هر (آثم) است
غزل - میثم میرزایی
توغیر جود نکردی ، ولی جفا کردند
چقدر خون به دلت قوم بی حیا کردند
تو مثل فاطمه در حقشان دعا کردی
شبیه فاطمه حق تو را ادا کردند
کشند آتش و انگار کارشان این است
درست با تو شبیه سقیفه تا کردند
تورا بدون عبا دست بسته می بردند
میان راه ندانم چه باشما کردند...
چه بی ملاحضه بودند آن سیه دلها
مگر رعایت قد خم تورا کردند؟
نصیب تو شده جامی ز زهر،آقا جان
چگونه درد غریبی ت را دوا کردند
قرار بود توهم شاه بی حرم باشی
تو را گریز غزل سمت مجتبی کردند
نويسنده : beytolaemeh |
تاريخ : پنجشنبه 07 شهریور 1392 |