شهادت حضرت زهرا
تـا عـلــی ماهَـش بـه ســوی قبـــر بُرد
مـاه، رخ از شــرم، پـشـت ابـــــر بُرد
آرزوهــا را عـلــی در خــــاک کـــرد
خـاک هــم گـویی گــریبـان چاک کرد
زد صــدا: ای خــاک، جـانـانــم بگیــر
تــن نـمـانــده هیـچ از او، جـانـــم بگیر
نــاگــهـان بـر یــاری دســــت خــــــدا
دسـتــی آمـد، همچو دست مصـطـفــی
گـوهــرش را از صــدف، دریا گرفت
احـمــــد از دامـاد خـود، زهــرا گرفت
گـفـتـش ای تـاج ســر خیــل رُسُــــــــل
وی بَــر تـــو خُــرد، یکسر جزء و کل
از مــن ایــن آزرده جـانـــت را بـگـیـر
بـازگــردانــدم، امـانــت را بـگیــــــــــر
بــار دیــگر، هـدیـه ی داور بـگـیــــــــر
کــوثـــرت از سـاقــــی کـوثــــــــر بگیر
مــی کِـشــد خجلــت عـلــی از محضـرت
یــاس دادی، می دهد نیلوفــرت
علی انسانی
شهادت حضرت زهرا
یک گل نصیبم از دو لب غنچه فام کن
یا پاسخ سلام بگو یا سلام کن
ای آفتاب خانه حیدر مکن غروب
این سایه را تو بر سرمن مستدام کن
پیوسته نبض من به دو پلک توبسته است
بر من تمام من نگهی را تمام کن
تا آیدم صدای خدای علی به گوش
یک بار با صدای گرفته صدام کن
از سرو قدشکسته نخواهدکسی خرام
ای قامتت قیامت من کم قیام کن
در های خلد بر رخ من باز می کنی
از مهر همره دو لبت یک کلام کن
این کعبه بازویش حجرالاسودعلیست
زینب بیا و با حجرم استلام کن
شهادت حضرت زهرا
نیمه شب تابوت را برداشتند/
بار غم بر شانهها بگذاشتند
هفت تن، دنبال یک پیکر، روان
وز پی آن هفت تن، هفت آسمان
این طرف، خیل رُسُل دنبال او
آن طرف احمد به استقبال او
ظاهراً تشییع یک پیکر ولی
باطناً تشییع زهرا و علی
امشب ای مَه، مهر ورزو، خوش بتاب
تا ببیند پیش پایش آفتاب
دو عزیز فاطمه همراهشان
مشعل سوزانشان از آهشان
ابرها گریند بر حال علی
میرود در خاک آمال علی
چشم، نور از دست داده، پا، رمق
اشک، بر مهتاب رویش، چون شفق
دل، همه فریاد و لب، خاموش داشت
مُردهای تابوت، روی دوش داشت>
<
آه، سرد و بغض، پنهان در گلوی
بود با آن عدّه، گرم گفت و گوی
آه آه ای همرهان، آهستهتر
میبرید اسرار را، سر بستهتر
این تنِ آزرده باشد جان من
جان فدایش، او شده قربان من
همرهان، این لیلهی قدر من است
من هلال از داغ و این بدر من است
اشک من زین گل، شده گلفامتر
هستیام را میبرید، آرامتر
وسعت اشکم به چشم ابر نیست
چارهای غیر از نماز صبر نیست
چشم من از چرخ، پُر کوکبترست
بعد از امشب روزم از شب، شبترست
زین گل من باغ رضوان نفحه داشت
مصحف من بود و هجده صفحه داشت
مرهمی خرج دل چاکم کنید
همرهان، همراه او خاکم کنید
شهادت حضرت زهرا
برد در شب تا نبیند بینقاب
ماه نورانی تر از خود، آفتاب
بُرد در شب پیکری همرنگ شب
بعد از آن شب، نام شب شد ننگ شب
شسته دست از جان، تن جانانه شست
شمع شد، خاکستر پروانه شست
روشنانش را فلک خاموش کرد
ابرها را پنبههای گوش کرد
تا نبیند چشم گردون، پیکرش
نشنود تا ضجّههای همسرش
هم مدینه سینهای بیغم نداشت
هم دلی بیاشک و خون، عالم نداشت
نیست در کس طاقت بشنیدنش
با علی یا رب چه شد؟ با دیدنش
درد آن جان جهان، از تن شنید
راز غسل از زیر پیراهن شنید
جان هستی گشته بود از تن جدای
نیستی میخواست، هستی از خدای
دست دست حق چو بر بازو رسید
آنچنان خم شد که تا زانو رسید
دست و بازو گفتگوها داشتند
بهر هم، باز آرزوها داشتند
دست، از بازوی بشکسته خجل
بازو از دستی که شد بسته خجل
با زبان زخم، بازو، راز گفت
دست حق، شد گوش و آن نجوا شنفت
سینه و بازو و پهلو از درون
هر سه بر هم گریه میکردند خون
گفت بازو، من که رفتم خونفشان
تو، یدالله، فوق ایدیهم، بمان
راز هستی در کفن پیچیده شد
لالهای با یاسمن پوشیده شد
شهادت حضرت زهرا
نماز و رکوع
چه میشد؟ گر مرا با غربت خود آشنا میکرد
چه میشد سفرهاش گر، گل برای غنچه وا میکرد
چرا میکرد دور از چار طفلش بستر خود را
گل از چه خویش را از غنچههای خود جدا میکرد
اگر از گریهاش همسایگان را شکوه بر لب بود
دل شبها نمیزد پلک و آنان را دعا میکرد
به چشم خویشتن دیدم که بشکستند بازویش
ولی مادر مگر دامان حیدر را رها میکرد
هم از سینه هم از بازوش خون میرفت در آن روز
ولیکن میدوید و باز بابم را صدا میکرد
نماز عشق نیّت کرد ما بین در و دیوار
ولی زان پس رکوع خود میان کوچهها میکرد
مرا میبرد و دست او به روی شانهی من بود
قد دختر، کنار مادرش کار عصا میکرد
شهادت حضرت زهرا
رهبر مظلوم
نه چون پروانه ام كز سوز غم بال و پرم سوزد
من آن شمعم كه از شب تا سحر پا تا سرم سوزد
همان بهتر نگردد هيچ كس نزديك اين بستر
كه دانم هر كسى آيد كنار بسترم، سوزد
گذارد دست خود بر سينه سوزان من زينب
ولى من بيم آن دارم كه دست دخترم سوزد
مگير اى رهبر مظلوم! زانو در بغل ديگر
كه اين ديدار طاقت سوز، جان و پيكرم سوزد
نه تنها چشم عين اللَّه، سراپاى على گريد
چو از من مى كند پنهان، به نوع ديگرم سوزد
چنان چيدند امّت نارسيده ميوه دل را
كه هرگه مى كنم يادش، ز غم برگ و برم سوزد
شهادت حضرت زهرا
اى قرار جان ز داغت بى قرارى مى كنم
رفتى و من تا كه هستم سوگوارى مى كنم
گر نباشد بيم طعن دشمنان يا فاطمه
روز و شب در پيش قبرت آه و زارى مى كنم
گر بخشكد اشك من يا قرة العين رسول
در عزايت خون دل از ديده جارى مى كنم
بر خزان عمرت اى ريحانه باغ نبى
گريه پيوسته چون ابر بهارى مى كنم
هر چه مى خواهم نگريم پيش طفلانت ولى
از غم دل گريه بى اختيارى مى كنم
خود نهال آرزويم را به گل كردم دريغ
از سرشك ديده آنرا آبيارى مى كنم
روزها در خانه طفلان را تسلى مى دهم
شب كنار قبر تو شب زنده دارى مى كنم
من كه خود مشكل گشايم از غم هجران تو
مشكلى افتاده در كارم كه زارى مى كنم
جان من در خاك رفت و زنده ام من اى عجب
صبر من از دست رفت و بردبارى مى كنم
رباعی شهادت حضرت زهرا
خدايا فاطمه رفته ز دستم
ز داغ ماتمش از پا نشستم
به دست بى رمق با اشك ديده
دو چشم نيمه بازش را ببستم
دا داند دلم چون گريه مى كرد
به حالم دشت هامون گريه مى كرد
نديدم دست بر پهلو نهان كرد
ولى ديدم كفن خون گريه مى كرد
يا فاطمه روز حشر ستارى كن
دلسوختگان را زكرم يارى كن
ما با همه گفتيم كه با زهرائيم
ليكن تو بيا و آبرو دارى كن
خونمون اين طرفه كجا ميرى بيابيا
چيزى تا خونه نمونده جون بابا راه بيا
ديگه داريم مىرسيم اين همه رو خاكا نشين
بذا تا گوشواره تو بردارم از روى زمين
فلك ديدى چه خاكى بر سرم كرد
به طفلى رخت ماتم در برم كرد
الهى بشكند دست مغيره
ميان كوچه ها بى مادرم كرد
خدايا مادرم كى خيزد از بستر دوباره
نمي گويد چرا با من سخن جز با اشاره
نمىدانم چرا از من نهان سازد رخش را
دلم را كرده مادر با سكوتش پاره پاره
نگويم در ميان خون چرا افتاده مادر
خودم ديدم ميان شعله ها افتاده مادر
خودم ديدم به يك سو گردن بابا رسن بود
به يكسويى به زير دست و پا افتاده مادر
الا اى شكوفه من چه زود پژمردى
ز باغ خانه ام آخر بهار را بردى
تمام عمر بسوزم به ياد آن روزى
كه پيش چشم ترم تازيانه مى خوردى
الا اى چاه يارم را گرفتند
گلم، عشقم، بهارم را گرفتند
ميان كوچه ها با ضرب سيلى
همه دارو ندارم را گرفتند
به ميخ در نوشتم روى ديوار
چو گفتند از ولايت دست بردار
خدايا تا ظهور دولت يار
خودت خط ولايت را نگهدار
گلاب چشم هايش رود رود است
به چشمش آسمانها غرق دود است
شكسته قامت مولا از آن رو
كه رنگ چهره زهرا كبود است
آنچنان ضرب لگد از نفس انداخت مرا
كه هم آغوش غم داغ پسر ساخت مرا
زن همسايه ي ديوار به ديوار امروز
به عيادت بر من آمد و نشاخت مرا
آن فرقه اى كه تيشه به نخل فدك زدند
بر زخم قلب ختم رسولان نمك زدند
مهدى بيا ز قاتل زهرا سوال كن
زهرا چه كرده بود كه او را كتك زدند
شهادت حضرت زهرا
اى كه به بحر شرف گوهر يكتا تويى
آئينه حسن حق ز سر تا پا توئى
گفت ولى خدا، ام ابيها تويى
اختر برج حيا زهره ى زهرا تويى
طاهره و عالمه، بتول عذرا تويى
بضعه ى خير الورى، فاطمه يا فاطمه
در آسمان عفاف ماه بلند اخترى
بانوى عظماى دين، حبيبه ى داورى
مليكه ى ملك حق، شفيعه ى محشرى
به يازده رهبر دين خدا مادرى
حقيقت هل اتى فضيلت كوثرى
شكوفه ي طاوها فاطمه يا فاطمه
اى به سپهر وجود نيّر تابان جود
عالمه اى جز تو نيست به راز غيب و شهود
خلقت هستى بود تو را طفيل وجود
ملك به خاك درت نهاده سر بر سجود
از همه كائنات بر تو سلام و درود
در همه صبح و مسا، فاطمه يا فاطمه
تاج سر بوالبشر، خاك سر كوى تو
مشام خير البشر معطر از بوى تو
ديده ى لا هويتان در همه دم سوى تو
جمله سماواتيان گشته ثناگوى تو
چشم و دل مرتضى منور از روى تو
فروغ شمس الضحى فاطمه يا فاطمه
خادمه ي درگهت به رتبه چون مريم است
مرتبه فضه ات نه خود ز سارا كم است
زنده ز انفاس تو بسى مسيحا دم است
گداى كوى تو نه به فكر بيش و كم است
غرق نشاط است و فارغ ز غم عالم است
اى همه هستى ما فاطمه يا فاطمه
رفتی و تنی سوخته از تب بردی
آرام مرا به جان زینب بردی
با آمدنت به خانه ام فاطمه جان
نه سال صفا دادی و یک شب بردی
دریغا رخت غم شد در بر من
شده خاک مصیبت بر سر من
الهی بشکند دستی که از کین
زده سیلی به روی مادر من
شهادت حضرت زهرا
خزان شد است بهار جوانیت مادر
شوم فدای رخ ارغوانیت مادر
چو شمع آب شود قلب دخترت زینب
نظر کند چو به قد کمانیت مادر
ستاره ها همه دیدند در دل شب ها
سرشک دیده اختر فشانیت مادر
ندیده دیده دور سپهر یکدم هم
نشاط زندگی و کامرانیت مادر
غمی بزرگ بود در دلم که چرخ
..... به عمر
نويسنده : beytolaemeh |
تاريخ : سهشنبه 08 اسفند 1391 |