دیشبفضا آبستن اندوه و غم بود
فریادمظلومی ز بیداد ستم بود
دیشبزمین کربلا شوری دگر داشت
حالو هوای روز عاشورای دگر داشت
دیشبشفق از دیده در ناب می ریخت
طفلیبه روی قبر بابا آب می ریخت
دیشبگلان باغ زهرا جمع بودند
پروانهاز بهر طواف شمع بودند
دیشبسکینه با پدر رازی مگو داشت
رازیمگو ازجنگ آب و آبرو داشت
دیشببه بابا داستان آه می گفت
ازاشک چشم و خستگی راه می گفت
دیشببابا اشک چشمش نوش می داد
رازدلش را عمه او گوش می داد
میگفت بی تو لاله ها بی رنگ گشته
ازدوری اصغر دل من تنگ گشته
بابابگو با من علی اکبرت کو
منتشنه آبم بگو آب آورت کو
ایساغر قالو بلا را جرعه نوشم
بانگاناالعطشان تو آید به گوشم
روزیکه می رفتی به کوی آرزویت
دیدمکه عمه بوسه زد زیر گلویت
رفتیولی فکر مرا باور نگشتی
رفتیکجا بابا دیگر برنگشتی
بابانبودی تا ببینی خصم سرکش
درخیمهها از راه کین افروخت آتش
بابانبودی در شب شام غریبان
گشتیمما آواره کوه و بیابان
دستیکه سیلی زد به روی مادر تو
نیلینمود از کینه روی دختر تو
مانندزهرا مادرت دارم نشانه
همجای ضرب سیلی و هم تازیانه
باباخبر از گوشه ویرانه دارم
آریخبر از شمع و از پروانه دارم
آنشبسه ساله دخترت شوری به سر داشت
گوییهوای دیدن روی پدر داشت
آنشبسر تو شمع جمع عاشقان بود
برگردتو پروانه طفلی نیم جان بود
آنشبسه ساله همت خود را نشان داد
شدمشتری با قیمت یک بوسه جان داد
نويسنده : beytolaemeh |
تاريخ : پنجشنبه 28 شهریور 1392 |