ای خمّاران را شرابی سوخته
ما عطشناکیم و آبی سوخته
بی تو در چاهیم و آهی آتشین
دلوی از دود طنابی سوخته
دوش دیدم خیمه هایی را به خاک
شعله گون د رپیچ و تابی سوخته
از حرارت سوختم آبی کجاست
چشم حسرت ماند و خوابی سوخته
خشک سالی تپد از شش جهت
آسمان دارد سحابی سوخته
ذوالجناح آمد ولیکن بی سوار
خسته با زین و رکابی سوخته
کاروان بر باد کوبین می رود
مرغ ماتم در نقابی سوخته
می رود تا شام دربعد غروب
بر سر نی آفتابی سوخته
نويسنده : beytolaemeh |
تاريخ : شنبه 13 اردیبهشت 1393 |