***امید
لحافی گرم از خورشید
كشیدم بر سر تردید
كشیدم بر سر بیدی كه گیسو كرده بود افشان
كشیدم تا میان میله های سرد یك زندان
كشیدم روی بی خوابی
كشیدم روی برف بام تنهایی
كشیدم روی سنگ قبر یك شاعر
كشیدم بر خیابانی شلوغ و خالی از احساس یك عابر
كشیدم روی نقش سرد یك لبخند
كشیدم روی دوش مرد حمال سر دربند
و زنگ ساعت آواز شاد یك قناری را
برای روز نو
بر ساعت امیدكوك میكردم
نويسنده : beytolaemeh |
تاريخ : شنبه 06 مهر 1392 |