یه گوشه ای می شینه ، با دل بی تاب و بی صبر
گریه می ریزه نم نم ، کنار چار صورت قبر
با دلی مجروح غم ، روی دوشش کوه غم ، زیر لب می گیره دم
ای وای حسین مظلوم
با نگاهی غرق خون ، می شه هر شب روضه خون ، میگه ای وای از دلم
ای وای حسین مظلوم
هم نواش ، بارونی می شه آسمون مدینه وای
گریه کار هر روز ام البنینه وای
براش از علقمه می خونه سکینه وای
------------- ---------------
زینب براش می خونه ، مرثیة سرخ گودال
بی تاب ناله می شه ، تا حدی که میره از حال
میگه از مشک و علم ، میگه از دست قلم ، وقتی که شد علقمه
پر از بوی گل یاس
با عمود آهنین ، آسمون نقش زمین ... ، اما اومد فاطمه
کنار تن عباس
مثل کوه ، علمدار حرم که تا آخر خط وای
با لب تشنه ایستاده بود لب شط وای
به روی لباش اسم حسین بود فقط وای
ام البنین مضطر نالد چو مرغ بى پر
گوید به دیده تر، دیگر پسر ندارم
زنها! مرا نگویید ام البنین از این پس
من ام بى بنینم ، دیگر پسر ندارم
مرا ام البنین دیگر مخوانید
به آه و ناله ام یارى نمایید
بنالم بهر عباسم شب و روز
شده آهم به جانم آتش افروز
به دشت کربلا آن مه جنبینم
شنیدم بود سقاى حسینم
به دریا پا نهاد و تشنه برگشت
حسینش تشنه بود، از آب لب بست
گذشت از آب و کسب آبرو کرد
به سوى خیمه ها با آب رو کرد
ز نخلستان چو بر سوى خیم شد
به دست اشقیا دستش قلم شد
شنیدم آنکه جدا شد ز قامت عباس
دو دست بر اثر ظلم قوم حق نشناس
به چشم راست خدنگش رسیده از الماس
چمن خزان شد و پژمرده گشت چون گل یاس
وقتی که با صدای رسا گریه میکند
گویا تمام کرب و بلا گریه میکند
راحت بخواب مشک تو خالی نمانده است
مادر نشسته مشک تو را گریه میکند
با یاد دست های تو هی سینه میزند
زیر علم برای شما گریه میکند
وقتی به روی فرق سرش مُشت میزند
حتما از آن عمود جفا گریه میکند
مادر فدای روی خجالت کشیده ات!!!
زهرا برای تو بخدا گریه میکند
***
مادر چه شد که باز نگشتی به خیمه ها
دیدی که شیر خوار خدا گریه میکند؟!
یک دست تو که بر سر راه حسین بود
آن دست دیگرت به کجا گریه میکند
آن دست را مدینه به یک کوچه دید که-
بر روی دست مادر ما گریه میکند
مادر فدای ناز وفایت شود ببین
ام الوفا برای وفا گریه میکند
من پا شدم که راه بیفتم، قدم شکست
حالا حسین در همه جا گریه میکند
من که از نسل دلیر عربم
امّ العبّاسم و امّ الادبم
مادر چهار یل رعنایم
من کنیز حرم زهرایم
آسمان خاک نشین حرمم
عرش در تحت لوای کرمم
معرفت مسئله آموز من است
عاشقی سائل هر روز من است
دل من محو تولّای ولیست
سِمتم خادمی بیت علیست
من سفارش شده ی زهرایم
آبرو یافته از مولایم
وه از ان روز که قابل گشتم
با در بیت مقابل گشتم
آمد آن لحظه چه خوش اقبالم
دختر شاه به استقبالم
قبله ی نور به کاشانه ی من
حرم الله کجا خانه ی من
دست بانوی حرم بوسیدم
خاک پایش به بصر مالیدم
گفتم این بیت حریم لاهوت
من کنیزم به دیار ملکوت
آمدم خادم این در باشم
خادم دختر حیدر باشم
لیک آن روز زغم رنجیدم
وای دل، صحنه ی سختی دیدم
هر دو ریحانه حق تب دارند
بین خانه حسنین بیمارند
گفت زینب به دو چشمانی تر
نذر روزه بنما ای مادر
عرق از صورتشان تا شد جمع
سوختم در غمشان همچون شمع
آنقدر خرج ولایت گشتم
مورد لطف و عنایت گشتم
تا خدا مزد ولایم را داد
که به من گل پسری زیبا داد
صاحب جنة الاحساس شدم
مادر حضرت عباس شدم
در وفا یار بلا فصل شدم
مادر فضل و ابا الفضل شدم
شوری افتاد ز عشقش به دلم
دید از فاطمه بودن خجلم
حق نمود این شرفم نقش جبین
حضرت فاطمه شد ام بنین
گفتم عباس گل ریحانی
به امیرت تو بلا گردانی
نه برادر و نه من مادرشان
من کنیز و تو غلام درشان
روزی اید که به همراه حسین
از مدینه بروی نور دو عین
چون حسینم تو خدایی گردی
عاقبت کرب و بلایی گردی
یک وصیت کنم این لحظه تو را
جان تو جان عزیز زهرا
رفتی و همره تو شادی رفت
از مدینه دگر آزادی رفت
وای زان روز که غمها برگشت
کاروان گل زهرا برگشت
جان هر دل شده بر لب آمد
بی حسین حضرت زینب آمد
گفت با من همه اسرار مگو
ماجرا های تو و بغض گلو
گفت لب تشنه سوی آب شدی
از خجالت به خدا آب شدی
گفت با قدّ کمان جان دادی
من شنیدم نگران جان دادی
تا که مشک و علمت را دیدم
دست پاک تو ز دور بوسیدم
باورم نیست سر زین وسجود
فرق عباس من و ضرب عمد
یاد تو روضه به پا می سازم
تا ابد برپسرم می نازم
نزد زهرا تو وجیه اللّهی
فانی حضرت ثار اللّهی
ام البنینم و شب دلداری من است
شب زنده دار فاطمه بیداری من است
امشب وصال فاطمه رادرک میکنم
دل بی قرار لحظه ی بیداری من است
بانوی من ! که لیله ی قدر علی تویی
چشم انتظار تو شب بیداری من است
با اینکه جای فاطمه را پر نمی کنم
اشک علی گواه حرم داری من است
طفلان عزیز و من چو کنیز بهشت و این
بالاترین مقام نکوکاری من است
عباس من غلام عزیزان فاطمه است
این ابتدای درس علمداری من است
درس وفا اگر به ابا الفضل داده ام
بیت علی بهشت وفاداری من است
روزی که بار زینبت آمد به دوش من
دیدم که خویش در صدد یاری من است
روحم ز درک خدمت زینب بزرگ شد
این خانه جایگاه فداکاری من است
در کربلا نبودم اگر یاریش کنم
شهر مدینه شاهد غمخواری من است
خاک بقیع را گره با کربلا زدم
اینجا حریم اشک و عزاداری من است
داغ چهار ماه پسر دیدم ولی
داغ حسین شعله بیماری من است
یا لیتنا به یاری کنا معک رسید
تنها دعای تو سبب یاری من است
نذر تو بود هستی و دار ندار من
وقف تو آخرین نفس جاری من است
یا ام البنین
من خادمه در خانه شاه ولایم
جارو کش صحن و سرای مرتضایم
من امدم اینجا نه از بهر عزیزی
من آمدم در خانه حیدر کنیزی
خدمتگزار کودکان مه جبینم
من مادر عباسم و ام البنینم
در چشم خود بحری ز خون اشک دارم
من خاطری بد از فرات و مشک دارم
غم نیست گر عباس را در خون کشیدند
یا اینکه با شمشیر دستش را بریدند
چشمش اگر زخمی است این تاوان عشق است
در جنت فردوس او مهمان عشق است
گر جسم او در علقمه شد پاره پاره
شادم که زهرا کرده ماهم را نظاره
تنها غمم اینست او آبی نیاوُرد
با رفتنش امید را از خیمه ها برد
تا هست این دنیا و من زنده هستم
از مادر اصغر بسی شرمنده هستم
من خاک بوس آستان مرتضایم
وقف شما از ابتدا تا انتهایم
هم نامتان هستم ولی در شأنتان نه !
باور کن این را از تکان شانه هایم
یاسم ولی در زیر پایت پا گرفتم
سبزم از آن وقتی که باریدی برایم
ممنونتانم این من چادر نشین را
در خانه پروانه ها دادید جایم
حرف از شما که می شود یا ابریَم من
یا خیس شبنم می شود سر تا به پایم
در زیر پایت یا کنارت یا نشاید !
باور مکن بانو نمی دانم کُجایم ؟
رنگ ولعابم دادی و در یک شب تار
بر آن سپید گیسویت کردی حنایم
بانوی من ! بانوی این خانه شمائید
من نیز سرگرم کنیزی شمایم
وقتی که خدمت می کنم به کودکانت
حس می کنم بی واسطه پیش خدایم
احساسی ام اما نه تا اندازه تو
دنباله ی آه شما در کربلا یم
پیش شمائی که خودِ صاحب عزائید
غمی دیده ام ! اما کجا صاحب عزایم
شد اشک آب و غذایم آه یعنی
آب و غذای نذری این سفره هایم
من داغدار شاخه های یاس هستم
ام البنینم ، مادر عبّاس هستم
روحِ وفا
ممنونم از تو مادر، من را تو پروراندي
شهد وفا و غيرت، بر جان من چشاندي
گفتي كه همچو بابا، از هر گُنه برّي باش
رفتي ميان ميدان، هميشه حيدري باش
من اين همه ادب را، درس از شما گرفتم
من از صفاي روحت، روحِ وفا گرفتم
از زحمت تو مادر، شد حالِ من خدايي
با شورِ تو ابالفضل، گرديده كربلايي
وقت وداع آخر، گفتي به شور و شين باش
در كربلا تو عباس، قربونيِ حسين باش
وقتي كه تو شنيدي، گشتم شهيد و عطشان
گفتي به شور و شوقي صد مرحبا پسر جان
تا ذكر يا حسينت، را من در جنان شنيدم
در پيش روي زهرا، كردي تو رو سفيدم
مذهب
بنال اي دل شب ام البنين است
شب تاب و تب ام البنين است
صداي قطرههاي آب لرزان
غم روز و شب ام البنين است
به طفلان حال عباس بگويد
وفا چون مذهب ام البنين است
ميان نالهها امشب بنالد
ابالفضلم گلِ ام البنين است
اگر شد كار عباسش دليري
شجاعت مكتب ام البنين است
اگر عباس او باب كرم شد
سخاوت منسب ام البنين است
كتاب غيرت و عشق و شهادت
نمي از مشربِ ام البنين است
شرحه
اين صداي ناز عباسِ من است
نغمههاي راز عباسِ من است
شرحه بر بيت خموشم ميرسد
باز تكبيرش به گوشم ميرسد
آمده آهِ ابالفضلم به گوش
مشك دارد گه به دندان گه به دوش
ناله با اين گريههايم ميكند
آمده مادر صدايم ميكند!
من دعا بي قدر و بي حد گويمت
اي ابالفضلم خوش آمد گويمت
آمدي مادر فداي موي تو
پس چرا خاكي شده گيسوي تو؟
گو مگر روي زمين افتادهاي؟
گو مگر از صدر زين افتادهاي؟
كار مادر اشك مجنوني شده
چشم عباسم چرا خوني شده؟
چنگ خود كي پاي زلفانت زده؟
تير كين كي بر دو چشمانت زده؟
با دو دستت دست مادر را بگير
تا كشم از چشم شهلاي تو تير
واي عباسم دو دستانت كجاست؟
بازوان همچو مردانت كجاست؟
مادرت شد سرفراز جنگ تو
علقمه شد عرصهي آهنگ تو
من شنيدم از وفا و غيرتت
دور تو گردم فداي هيبتت
من شنيدم طعنه بر رشكت زدند
مادرم تا تير بر مشكت زدند
من شنيدم بي دو دست از روي زين
اي گلم با صورت افتادي زمين
دامن زهرا سرت بگرفته است
آه! زهرا در برت بگرفته است
بانويم از غم رهايت كرده است
فاطمه مادر صدايت كرده است
حاجي من حج تو باشد قبول
اجر تو با دست زهراي بتول
آمدي اين دل حزين با خود ببر
مادرت ام البنين با خود ببر
نويسنده : beytolaemeh |
تاريخ : یکشنبه 01 اردیبهشت 1392 |