سبکباران به سوی کربلا بستندمحمل ها
در آن وادیّ پر خوف و خطر کردند منزل ها
جوانان بنی هاشم به پا کردند محفل ها
چه محفل کز محبت تار و پودش رشته ی دل ها
زدند آسان و لیکن عاقبت افتاد مشکل ها
******
شترها زیر بار عشق با وجد و طرب واله
روان بودند در خار مغیلان چون گل و لاله
زنان در محمل عصمت روان از دیدگان ناله
بگرد بانوان نور رسالت حاجب و هاله
فرو بردند سر خورشید و مه در برج و محمل ها
******
سپاه شاه مظلومان بسوی کربلا عازم
سپهسالار اردو ؛ شمس دین ؛ ماه بنی هاشم
سوار توسن اجلال با وجه حسن قاسم
علی اکبر بذکر یا قدیر و قادر و قائم
که ما رفتیم سوی دوست بشتابید مایل ها
******
علی اصغر به خواب ناز روی دامن مادر
نگاه مادر مظلومه اش بر صورت اصغر
سکینه بنگرد بر قد و بالای علی اکبر
رقیه بی خبر از زجر راه و خشت زیر سر
جوانان می روند با پای خود بر سوی قاتل ها
******
نهنگ قلزم قهر خدا عباس نام آور
غضنفر خسرو گردان حشم فرمانده لشگر
علم افراشته جولان دهد در میمن و میسر
ز سقایی برد ارث البته از ساقی کوثر
الا یا ایها الساقی ادر کاساً و ناول ها
******
مسلمانان کوفه شاه را کردند مهمانی
و لیکن کافران دارند ننگ از این مسلمانی
نوشته نامه ها آن فرقه ی بدتر ز نصرانی
نمی دانم چه بنوشتند خود نا گفته می دانی
هم آن هایی که می کردند قرآن را حمایل ها
******
رسید اردو به دشت کربلا شهر حسین آباد
حسین آباد بود آن سرزمین از اول ایجاد
عزیز حضرت باری در آن جا بارها بگشاد
برای نصرت دین اهل عالم را ندا در داد
به جان و دل بلی گفتند کوشیدند از دل ها
******
شه ملک امانت فیض بخش مومن و کافر
نشسته بر سریر معدلت با صولت حیدر
به پا نعلین شیث ، عمامه ختم رسل بر سر
عصای موسوی در کف ، ردای احمدی در بر
همان که حب ّ و بغضش امتحان حق و باطل ها
******
صبا عنبر فشان کن گلستان شهادت را
که شاه دین دهد خون از گلو نخل رسالت را
به پایان می رساند حضرتش کار شفاعت را
بزن " ساعی " به چوگان عمل گوی سعادت را
که همچو شمع می سوزند و می گریند ناقل ها
بگو اكبر ببندد محمل من كه اين صحرا نموده خون دل من
اي امير الحاج قلبم بي قراري مي كند
تا كه از غصه نميرم گريه ياري مي كند
جان من كم تر بگو ، كرب و بلا ، كرب و بلا
نام اين صحرا ز ديده اشك جاري مي كند
گوئيا مي بينم اينجا صبح تا قبل غروب
هر طرف يك بانوئي را سوگواري مي كند
اولين تصوير جسم ارباً ارباي علي ست
دشت را دشمن از او آئينه كاري مي كند
گوئيا مي مبينم اينجا دور تو بگرفته اند
زان ميانه رأس تو نيزه سواري مي كند
دشمنت سر تا به پايت را به غارت مي برد
بهر يك پيراهن كهنه چه كاري مي كند
هر كه بهر غارت آمد دست خالي برنگشت
موي بين پنجه ها را ياد گاري مي كند
وصل عشاق از نگه پيدا شود
صبح از شام سيه پيدا شود
ره در آنجا كه به پايان مي رسد
اول دعواي ياران مي رسد
شعله گر در دل بماند تب شود
شمع چون پنهان بماند شب شود
با نخ و سوزن اگر دوزم لبي
كي بپوشم شعله اي زينبي
عشق ذات و حبّ نفس و حبّ جاه
مي كشاند بنده را سوي اِله
پس مرا اين جذبه با خود مي كشد
اين سليمان ناز هدهد مي كشد
ذات عاشق چون بترسد از فراق
بعد از اين نفرين زينب بر عراق
خاك اين صحرا ندارد بوي خوش
آب اين وادي ندارد جوي خوش
خاك چون با باد لختي مي رود
رنگش از معجر به سختي مي رود
دست تقديرش چو غوغا مي كند
خود به خود خلخال را وا مي كند
سنگهايش پر در آرد روز سخت
گاه مي رويد عمودي از درخت
خون ز خاكش تازه بلبل مي كند
خار آن در پاي ما گل مي كند
سرزمين كربلا اين گونه است
خاك هاي نينوا اين گونه است
آفتاب كربلا اكبر كُش است
ذات اين خورشيد پيغمبر كُش است
آسمانش هست در باران بخيل
جاي خرما سنگ دارد بر نخيل
ابرهايش با همه لج مي كنند
بادهايش راه را كج مي كنند
گرد و خاكش چشم را پر مي كند
گردبادش ميل چادر مي كند
آسمان كربلا اين گونه است
آفتاب نينوا اين گونه است
مادران را حوصله سر مي برد
رودها را شير مي خشكد در آن
حول اينجا صبر را پر مي كند
پر به رو بند و به معجر مي دهد
چوب خشكي مي شود لب از عطش
خواب اينجا مي شود مايل به غش
خود ركابت را بگيرم اي عقيق
بگذر از نقش و برو بيت العتيق
اين ركاب از قدر تو آگاه نيست
تا يمن آنقدرها هم راه نيست
حيف از اين رخ كه خيراتش كني
حيف از اين آئينه كه ماتش كني
جان من با من گران جاني مكن
جان اين مورت سليماني مكن
مركبت را هي كن و دل دل مكن
حرف ما را نامه اي باطل مكن
جان آقا با دلم بازي مكن
من دگر پيرم تو طنازي مكن
عاقبت بيني كه كارت دير شد
ناله زينب گريبان گير شد
نويسنده : beytolaemeh |
تاريخ : سهشنبه 09 مهر 1392 |