|
=======================
بشکند دستی که ویران کرد این گلخانه را درعزا بنشاند او ، شمع و گل و پروانه را
بشکند دستی که هتک حرمت این خانه کرد شیعه را سوزاند و خون در قلب صاحبخانه کرد
درون قلب جهان ، انقلاب گشته بیا نفس ، بدون تو همچون عذاب گشته بیا
نظاره کن به فرا سوی مدینه و ببین حرم به دست حرامی خراب گشته بیا
این گلستان نبیّ بار دگر ویران شده چشمهای منتقم ، بار دگر گریان شده
بعد تخریب بقیع و این ستم در آن دیار گشت روشن ، از چه قبر فاطمه پنهان شده ***محمد حسین بهجتى «شفق»***
======================
نه قبله در تو که قبله نماست در تو بقیع
نه کعبه کعبه اهل ولاست در تو بقیع
هزار مرتبه برتر از عرش حق هستی
نیاز خانه اهل سماء است در تو بقیع
سکوت محض تو در اوج غربت تاریخ
نماد ناله قلب خداست در تو بقیع
همین که بی حرم و گنبدی و گلدسته
نشان از واقعه ای غم فزاست در تو بقیع
به هر دو عالم اگر فخر می کنی چه عجب
هزار مادر شاه وفاست در تو بقیع
به اشک نم نم خود زائرت سحر می گفت
شمیم علقمه و کربلاست در تو بقیع
اگرچه مهد ولایی به کربلا نرسی
کجاست سری ز تن خود جدا در تو بقیع
کنار تربت مادر به یاد کرب و بلا
صدای ناله مهدی رساست در تو بقیع
-----------------------------------------------------------------------------
باز كن بر روى من آغوش جان را اى بقیع
تا ببینم دوست دارى میهمان را اى بقیع
خاكى اما برتر از افلاك دارى جایگاه
در تو مىبینم شكوهِ آسمان را اى بقیع
پنج خورشیدِ جهانافروز در دامان تست
كردهاى رشك فلك این خاكدان را اى بقیع
مىرسیم از گرد ره با كوله بار اشك و آه
بار ده این كاروانِ خسته جان را اى بقیع
جز تو غمهاى على را هیچ كس باور نكرد
مىكشى بر دوش خود بارى گران را اى بقیع
باز گو با ما، مزار كعبهی دلها كجاست
در كجا كردى نهان آن بىنشان را اى بقیع
قطرهاى، اما در آغوش تو دریا خفته است
كردهاى پنهان تو موجى بیكران را اى بقیع
چشم تو خون گرید و «پروانه» مىداند كجاست
چشمه ی جوشان این اشكِ روان را اى بقیع
-----------------------------------------------------------------------------
گلستان بقیع _ محمد حسین بهجتى «شفق»
بشکند دستی که ویران کرد این گلخانه را
درعزا بنشاند او ، شمع و گل و پروانه را
بشکند دستی که هتک حرمت این خانه کرد
شیعه را سوزاند و خون در قلب صاحبخانه کرد
درون قلب جهان ، انقلاب گشته بیا
نفس ، بدون تو همچون عذاب گشته بیا
نظاره کن به فرا سوی مدینه و ببین
حرم به دست حرامی خراب گشته بیا
این گلستان نبیّ بار دگر ویران شده
چشمهای منتقم ، بار دگر گریان شده
بعد تخریب بقیع و این ستم در آن دیار
گشت روشن ، از چه قبر فاطمه پنهان شده
-------------------------------------------------------------------------------
بقيعِ غريب
مى گرددم دو ديده پريشان و جان، غريب
در منظرى كه نيست به هفت آسمان، غريب
يا رب بقيع، قطعه اى از آسمان توست
پيچيده در غبار زمين و زمان، غريب
آن گوهرى كه بود مَلك خادم درش
خفته ست در كنار حَرَم، بى نشان، غريب
اين خاك، ميزبان پريشان كربلاست
مانده ست در حضور تو، اى آسمان، غريب
اينجا مزار صادق آل محمد(ص) است
تنها، ميان گردش چشم جهان، غريب
در خلوت است بارگه باقرالعلوم(عليه السلام)
همچون مزار مادر زخمى، جوان، غريب
اين سوى ميله، مرقد اولاد مصطفاست
و آن سو، نگاه غمزده زائران، غريب
اين محرمان پردگى عرش ذوالجلال
اينسان فتاده اند در اين خاكدان، غريب
اشك است اينكه مى چكد از آستين ابر
مِهر است اينكه مانده در اين آستان، غريب
مى گردد آسمان، به طوافى هميشگى
بر اين مدار غربت و بر اين مكان، غريب
يا رب چه حكمتى ست در اين قطعه شريف
مهمان غريب و بارگه ميزبان، غريب
يارب كرامتى! كه زنم بوسه بر بقيع
سر را نهم به خاك و بگويم بر آن غريب
--------------------------------------------------------------------------------
غربت آباد ديار آشنايى ها، بقيع
همدم ديرينه غمهاى ناپيدا، بقيع
در تو ـ حتّى ـ لحظه ها هم بى قرارى مى كنند
اى تمام واژه هاى اشك را معنى بقيع
در تو، خون ديده ها دريا شد و صاحبدلان
جرعه جرعه عشق نوشيدند از اين دريا بقيع
سنگ فرش كوچه هايت داغ هاى سينه سوز
شمع فانوس نگاهت چشم خون پالا بقيع
تو بلور روشنايى هاى شهر يثربى
چون نگينى مانده در انگشتر بطحا بقيع
همصدا با قرنها مظلومى آل رسول
حنجرى كو؟ تا در اين غربت كند آوا، بقيع
وسعت تنهايى ات دل هاى ما را مى برد!
تا خدا ـ تا عشق ـ تا تنهايى مولا بقيع
قصّه مظلومى اش را با تو گفت آن شب كه داشت
در گلو، بُغضِ غريب ماتم زهرا، بقيع
در هجوم تيرگى ها، در شب سرد سكوت
حسرتى مى بُرد خورشيد جهان آرا بقيع
اى مزار هرچه خورشيد از ديار روشنى
اى شكوه نور در آئينه غبرا بقيع
كاش چشمى بود و اشكى، اشتياق مويه اى
با تو مى مانديم ـ تا موعود ـ تا فردا بقيع
اى بهشت آرزو، گم كرده دلهاى پاك
اى زيارتگاه يك عالم دل شيدا بقيع
سيل اشك عاشقان بگذار تا دريا شود
چشمه اى از چشم جان بيدلان بگشا بقيع
دارم امّيد آنكه در محشر پناهم مى دهد
سايه ديوار اين «آشفته»حالى ها بقيع
-----------------------------------------------------------
بس كه پنهان گشته گل در زیر دامان بقیع
بوى گل مىآید از چاك گریبان بقیع
مرغ شب در سوگ گلهایىكه بر این خاك ریخت
از سر شب تا سحر، باشد غزلخوان بقیع
نالههاى حضرت زهرا هنوز آید به گوش
از فضاى حسرت آلودِ غم افشان بقیع
گوش ده تا گریهی زار على را بشنوى
نیمه شبها از دل خونین و حیران بقیع
این حریم عشق دارد عقدهها پنهان به دل
شعلهها سر مىكشد از جان سوزان بقیع
از دل هر ذرّه بینى جلوهگر صد آفتاب
گر شكافى ذرّه ذرّه خاكِ رخشان بقیع
هر گل اینجا دارد از خون جگر نقش و نگار
وه چه خوش رنگ است گلهاى گلستان بقیع
بستهام پیمان الفت با مزار عاشقان
خورده عمق جان من پیوند با جان بقیع
اى ولىّ حق، تسلاّ بخشِ دلهاى حزین
خیز و سامان ده به گلزار پریشان بقیع
سینه این خاكِ گلگون، هست مالامالِ درد
كوش اى غمخوار رنجوران به درمان بقیع
اى جهان آباد كن، برخیز و مهر و داد كن
باز كن آباد از نو، كوى ویران بقیع
چون ببیند هر غروبش مات و خاموش و غریب
سیلِ خون ریزد «شفق» از دل به دامان بقیع
-------------------------------------------------------------------------
جلوه جنتبه چشم خاکیان دارد بقیع
یا صفاى خلوت افلاکیان دارد بقیع
گر حصار کعبه را جبریل دربانى کند
صد چو موسى و مسیحا پاسبان دارد بقیع
گر چه با شمع و چراغ این آستان بیگانه است
الفتى با مهر و ماه آسمان دارد بقیع
گرچه محصولش بظاهر یک نیستان ناله است
یک چمن گل نیز در آغوش جان دارد بقیع
گرچه مىتابد بر او خورشید سوزان حجاز
از پر و بال ملائک سایبان دارد بقیع
میتوان گفت ازگلاب گریه اهل نظر
بى نهایت چشمه اشک روان دارد بقیع
بشکند بار امانت گرچه پشت کوه را
قدرت حمل چنین بار گران دارد بقیع
تا سروکارش بود با عترت پاک رسول
کى عنایتبا کم و کیف جهان دارد بقیع
این مبارک بقعه را حاجتبنور ماه نیست
در دل هر ذره خورشیدى نهان دارد بقیع
اینکه ریزد از در و دیوار او گرد ملال
هر وجب خاکش هزاران داستان دارد بقیع
چون شد ابراهیم قربان حسین فاطمه
پاس حفظ این امانت را بجان دارد بقیع
فاطمه بنت اسد عباس عم، ام البنین
اینهمه همسایه عرش آستان دارد بقیع
در پناه مجتبى در ظل زین العابدین
ارتباط معنوى با قدسیان دارد بقیع
باقر علم نبى و صادق آل رسول
خفتهاند آنجا که عمر جاودان دارد بقیع
قرنها بگذشته بر این ماجرا اما هنوز
داغ هجده ساله زهراى جوان دارد بقیع
کس نمیداند چرا یا قرة عین الرسول
منظر فصل غم انگیر خزان دارد بقیع
آخر اینجا قصه گوى رنجبى پایان تست
غصه و غم کاروان در کاروان دارد بقیع
خفته بین منبر و محرابى اما بازهم
از تو اى انسیه حورا نشان دارد بقیع
راز مخفى بودن قبر ترا با ما نگفت
تا بکى مهر خموشى بر دهان دارد بقیع؟
شب که تنها میشود با خلوت روحانىاش
اى مدینه انتظار میهمان دارد بقیع
شب که تاریک است و در بر روى مردم بستهاست
زائرى چون مهدى صاحب زمان دارد بقیع
کاش باشد قبضه خاکم در آن وادى «شفق»
چون ز فیض فاطمه خط امان دارد بقیع
-----------------------------------------------------------
خوش آن نسيم كه مى آيد از كنار بقيع
خوشا هواى روان بخش و مُشكبار بقيع
فرشتگان ز زمين مى برند سوى بهشت
براى غاليهي حوريان غبار بقيع
اگر كه طور تجلّى ز صدق مى طلبى
بيا به گلشن روحانى ديار بقيع
دريغ و درد كه از ظلم دشمنان خدا
خراب شد همه آثار بى شمار بقيع
ايا كه غيرت دين دارى و ولايت آل
ببار خون، عوض اشك در كنار بقيع
خراب كرد ستم، مشهد چهار امام
كز آن شرف به سما يافت خاكسار بقيع
نخست مرقد سبط نبى امام حسن
بزرگ محور اعزاز و افتخار بقيع
مزار حضرت سجاد، اسوه عبّاد
امين اعظم حق، ركن استوار بقيع
مزار حضرت باقر، عزيز پيغمبر
كه بر فزوده به اجلال و اشتهار بقيع
مزار حضرت صادق رييس مذهب و دين
جهان علم و عمل، نور كردگار بقيع
قبور منهدم ديگر از تبار رسول
فزوده است بر اوضاع رنج بار بقيع
زظلم فرقه وهّابيان ناكس دون
بيا ببين كه خزان گشته نوبهار بقيع
سعوديان عميل يهود و صهيونيسم
ز ظلم، هتك نمودند اعتبار بقيع
قبور آل پيمبر، خراب و ويران است
فرشتگان همگان اند سوگوار بقيع
در اين مصائب عظمى ولىّ عصر بوَد
شكسته خاطر و محزون و داغدار بقيع
كند ظهور و جهان پر كند ز دانش و داد
زند به ريشه خصم ستم شعار بقيع
قيام بايد و مردانگىّ و همّت و عزم
كه بر طرف كند اين وضع ناگوار بقيع
وگرنه تا نشود قطع دست استعمار
جهان شيعه بود زار و دل فكار بقيع
حراميان به حرم تا كه حاكم اند روا ست
كه مسلمين همه باشند شرمسار بقيع
سلام بى حد و بسيار بر پيمبر و آل
درود وافر و بى انتها نثار بقيع
ز ياد مرقد ويران اولياى خدا
هميشه «لطفى صافى» است بى قرار بقيع
=========================
بسم الله الرحمن الرحیم
دیشب برای دفتر من همّ و غم شدی بی حرف پیشِ مطلعِ حرفِ قلم شدی باور نکرد نیست سرانجام در زمین مهمانِ رسمی شب شعر خودم شدی تو از زمان آدم و حوا، وَ قبل از آن بر روی دست های مشیّت علم شدی بی مرحمت که روز شما شب نمی شود اصلاً تو آفریده برای کرم شدی هشتاد سال و خرده ای انگار می شود از جمع اهل بیتِ حرم دار کم شدی با اتفاق هشتم شؤال آن زمان تنها گریزِ روضهٔ من در حرم شدی ماندم چرا زمین و زمان زیر و رو نشد آن موقعی که وارد بازی سم شدی آن بار هفتمی که لبت رنگ سبز شد آن بار هفتمی چه قَدَر پر ورم شدی وقتی که شعله چادر مادر گرفته بود زخمیِ دست هیزم و چوبِ ستم شدی حالا بماند این که چه شد بین کوچه ها حالا بماند این که برای چه خم شدی «عارف» نگو دگر، نکند فکر می کنی! مثل مؤید و شفق و محتشم شدی
=====================
تخریب کرده اند حرم و بارگاهتان
آنها که زنده اند به لطف نگاهتان
بر روی مهربانیتان چشم بسته اند
با خود نگفته اند چه بوده گناهتان
از نسل هیزم آورشان که عجیب نیست
آتش زنند دوباره دل پر زآهتان
روز سقیفه بود اگر بی حرم شدید
یا بین کوچه بود که بستند راهتان
اول زدند مادر و بعدش حسینتان
افتاد بین تیغ و نیزه و شد قتلگاهتان
وقتی رسید یوسف کنعان فاطمه
با او بنا کنیم حرم دلبخواهتان
فعلا نشسته است و زغم آه می کشد
کنج بقیع در شب تار و سیاهتان
......................
بشکند دستی که ویران کرد این گلخانه را
درعزا بنشاند او ، شمع و گل و پروانه را
بشکند دستی که هتک حرمت این خانه کرد
شیعه را سوزاند و خون در قلب صاحبخانه کرد
درون قلب جهان ، انقلاب گشته بیا
نفس ، بدون تو همچون عذاب گشته بیا
نظاره کن به فرا سوی مدینه و ببین
حرم به دست حرامی خراب گشته بیا
......... این گلستان نبیّ بار دگر ویران شده
چشمهای منتقم ، بار دگر گریان شده
بعد تخریب بقیع و این ستم در آن دیار
گشت روشن ، از چه قبر فاطمه پنهان شده
................................................................
یک عمر در حوالی غربت مقیم بود
آن سیدی که سفره ی دستش کریم بود خورشید بود و ماه از او نور میگرفت
تا بود ، آسمان و زمین را رحیم بود سر می کشید خانه به خانه محله را
این کارهای هر سحر این نسیم بود آتش زبانه می کشد از دشت سبز او
چون گلفروش کوچه ی طور کلیم بود این چند روزه سایه ی یثرب بلند شد
چون حال آفتاب مدینه وخیم بود حقش نبود تیر به تابوت او زدن
این کعبه در عبادت مردم سهیم بود بی سابقه است حادثه اما جدید نیست
این خانواده غربتشان از قدیم بود
.آقا ببخش قصد جسارت نداشتم
پای درازم از برکات گلیم بود
..................................
آخر یه روز شیعه برات حرم می سازه
حرم برای تو شه کرم می سازه
آخر برات یه گند طلا می سازیم
شبیه گنبد امام رضا می سازیم
سر مزارت ضریح طلا می سازیم
مثل ضریح شش گوشه بهش می نازیم
سقا خونه بنا کنیم با شور واحساس
سر قبر ام البنین مادر عباس
دخیل می بندیم و می گیم بر تو اسیریم
حسن حسن می گیم واز عشقت می میریم
به کوری عایشه و دشمن حیدر
بقیع تو آباد می شه گل پیمبر
آقا می یاد و می گیره تقاص زهرا
بقیع تو آباد می شه به جان مو
===================
باید اینجا حرم درست کنند
چار تا مثل هم درست کتتد
با امام حسن سزاوار است
چند باب الکرم درست کنند
با طلا دور مرقد سجاد
بیتی از محتشم درست کنند
به تولای باقر و صادق
صحن دارالقلم درست کنند
نزد ام البنین نمادی از
مشک و دست و علم درست کنند
"دودمه" نه در این مکان باید
شاعران "چاردم" درست کنند
با کریمان "کریم خانی"ها
قطعه ی "آمدم" درست کنند
دورگنبد چهار گلدسته
ولی از داغ خم درست کنند
کاش هرجیز را نمی سازند
کوچه را دست کم درست کنند
کوجه را در ادامه ی طرح ِ
از حرم تا حرم درست کنند
|