آمدچو یار آشنا ، آرام شو آرام شو
ازغم شدی دیگر رها آرام شو آرام شو
ای مرغ خوش الحان بخواب ای ماه سرگردان بخواب
بگذشته شب از نیمه ها آرام شو آرام شو
دیدی که آخر این سفر پایان شد و آمد پدر
آمدکه تا بیند تو را آرام شو آرام شو
گفتی پدر جانم چه شد ، گفتی که درمانم چه شد
این تپ در ، اینت دوا آرام شو آرام شو
گفتی که دریای غم ، مغروق و سرگردان شدم
این کشتی و این ناخدا آرام شو آرام شو
آمدبه دیدارت پدر ، اما میان طشت زر
واویلتاواویلتا آرام شو آرام شو
ازدیدنش بی پا شدی ، چون شمع سوزان تا شدی
ای مرحبا از این وفا آرام شو آرام شو
گفتی میان اشک و خون انا الیه راجعون
گشتی ز جمع ما جدا آرام شو آرام شو
چون کاروان مرگ را ، آرام گشتی حالیا
راحت شدی از رنج و بلا آرام شو آرام شو
ازرفتن این قافله ، پایت نگردد آبله
دوراز غم و رنج و بلا آرام شو آرام شو
شرح غم این داستان ، آتش به جانم زد حسان
دیگرمگو بهر خدا آرام شو آرام شو
نويسنده : beytolaemeh |
تاريخ : چهارشنبه 03 مهر 1392 |